شاید آن روز که به دنیا آمدم یادشان رفت که نافم را به نامت ببرند، یادشان رفت که من هم نافی دارم که نامش عشق است، که طالع من است، زیر پا اوفتاد، له شد و نادیده شد.

شغال شوم عشق، دور سرم حلقه زده، نیشخند می زند که چه طور مرا به سخره گرفته است. زوزه که می کشد تمام وجودم آب می شود، صدای بی رحمش آزارم می دهد.

دست از سرم بر دارید، لحظه های ناب زندگیم پوسید از بس سراغ دلم را گرفتم که گناهم چه بود؟

چه کرده ای که روزگار چنین بی رحمانه عذابت می دهد.

سرطان عشق گرفته ای؟!!!!!!

تو را چه شده؟ چرا این چنین تنهایی؟!!!!!

نمی دانم آن روز کی فرا می رسد که عشق با دستانش خفه ام کند.

تنهایم بگذارید...

بگذارید به حال خود بمیرم.

و چه سخت است سایه ی مرگی شوم، خاکی سرد که هیچ جمعه ای نرسد که اشک های گرمی، سنگ مزارت را بشوید.

که گناهت یک عمر دنبال عشقی بی هوده گشتن بود.

که نمی دانستی چه بی رحم است عشق

پدر عاشقی بسوزد که سخت مرا سوزاند.

زجه هایم فلک را به لرزه در آورد.

تنها ماندم ....... تنها تر از همیشه........... تنها دلم پوسید.

........

نوشته خانوم کوچیک

یکشنبه ساعت 3 بامداد