آینه

آینه

آینه بیدار شو می خواهم با تو سخن بگویم بیدار شو و از عشقت به آن زیبارویی بگو که هر بار در تو می نگرد، تو هزار بار در خود می شکنی و چه شکستنی که هیچ کس نمی فهمد آیینه بیدار شو می خواهم با تو سخن بگویم با تو که همانند من در هم شکسته ای با تو که درد مرا می فهمی می خواهم برایت از حسادت دخترانه ام بگویم به تو حسودیم می شود به تو، و هر بار که او در تو می نگرد و هر بار که خود را درون تو می بیند و هر بار، تو می شکنی می دانم سخت است من هم شکسته ام من هم هزار ترکم دل شیشه ایم دیگر جایی برای شکستن ندارد آیینه بیدار شو و این بار تو با من سخن بگو

نوشته خانوم کوچیک

اگر من آدم نیستم ، تو مرا حوا آفریدی.....

خدایا مگر من آدم نیستم؟

که نگاهم نمی کنی؟ که جوابم را نمی دهی، مگر نه اینکه تو از رگ گردن به من نزدیک تری ...... پس چرا این همه دوری؟

اگر من آدم نیستم حوا که هستم و تو مرا حوا آفریدی و سیب های سرخ گرداگرد ذهنم که مرا پریشان خود ساخته اند.

بارها و بارها سیب ها به سراغم می آیند و من بویشان می کنم.....

چه عطر دل انگیزی دارند این سیب ها

و چه طعم بی نظیری، طعمش هوش از سرم می برد.

نمی دانم از پس خوردن این همه سیب چه بر سرم خواهد آمد و تو چه دنیایی پست تر از این دنیا که حوا را بدان ناچار کردی برایم آفریده ای

چه عذابی بالا تر از این زندگی .....

چه بی رحمانه با این همه سیب تنهایم گذاشتی

دردم را جز تو به که بگویم.

صدایم را بشنو .......

با من مهربان باش ........

اگر من آدم نیستم ، تو مرا حوا آفریدی.....

.....

نوشته خانوم کوچیک

تابستان 89

دومین عاشقانه

اون روز یادته که چشمات پر آسمون شدن و تا بالاها اوج گرفتن؟

من گفتم آهای داری کجا می ری؟

تو هیچی نگفتی و ستاره های نقره ای تو چشمات چرخ زدن و بعد دیگه تو نبودی.

تو برای همیشه رفته بودی !

تا حالا به سنگینیش فکر نکرده بودم

ساده نیست

اینقدر که تو سایه روشن حضور اجسام گم میشه

تلخ و تاریک

 اینقدر که سایه ی کهنه ی صندلی خوردت می کنه.

تنهایی رو می گم!!!!!!!!!!!!

روزی با خودم گفتم: از یک تا ده بشمارم شاید تو بیایی

هزار و صد ویک

هزار و صد و دو ....

هزار و صد و شصت و هشت .....

هزار و نهصد و نود و نه ......

باز هم نیامدی

امروز هم نشد که ببینمت.

دلم گرفت و نگاهم به روبرو خشک شد

چشمانم دیگر تاب انتظار ندارند

ردپای عمیق چشمانت در سینه ی آسمانی ام مانده است

و تو هیچگاه نخواستی فریاد جاده های خلوت تنهاییم را بشنوی

یاد آن روزها بخیر

آن روزها که تنهایی ام تمام شده بود و تو آن را به پایان رسانیده بودی

تو آن روز می خواستی تمام کلمات قشنگ را در گوشم زمزمه کنی

و سینه ام را که مالامال از واژه ی تنهایی بود با کلام عشق بیامیزی

اما حالا نگاه کن

مدتی است که دنبال آواز ماه می گردم

می خواهم تا برای همه ی ستاره های آخر ماه که همیشه تنهایند آواز ماه را بخوانم

و با تیرگی آسمان عکس بگیرم

و اما دیروز که آمدی دیدمت که نگاهم نمی کردی

و ماه تنها بود و من هم.

من تشنه، چشم در جاده ی رسیدنت گذاشتم

تا تو بیایی

بیایی و جرعه ای نور در گلویم بریزی

اما آن روز نیامد و تو نیامدی و من تنها ماندم  

ای نیمه گمشده ی من

دلم تاب ماندن ندارد

دلم از این همه وهم می گیرد

نمی دانی تا ناکجا آبادهای زندگی ام برای رسیدنت پرواز کرده ام

ای بغض کهنه ی من

دیگر به چه بهانه ای صبحدمان چشمانم را بگشایم.

از چه رو با من چنین کردی؟

تو را به آسمان ها می سپارم

روزگارت خوش باد.

آهنگ ها و خاطرات

داشتم CD آهنگای قدیمیم رو بررسی می کردم که اگه دیگه نیازی به بعضی هاشون ندارم اون ها رو دور بریزم.

همین طور که آهنگا رو گوش می دادم متوجه شدم که بعضی از آهنگا منو یاد خاطرات خاص با اشخاص خاص میندازه

نرو دنبال مستی خودت در شرابی واست می چی بریزم خودت باده ی نابی آخ خودت باده ی نابی ...... عشق اولم دقیانوس خان که بود ولی نبود ...... بود و نبود منم واسش یکی بود

یه دل میگه برم برم یه دلم میگه نرم نرم ................  به یاد عشق دومم آقا محمدخان قاجار.... خیلی بی وفا بود. نامرد یهو گذاشت رفت ....... همچنان دقیانوس خان رو خرابه های مغزم قدم می زد و سلولای خاکستری مغزم و لگد مال می کرد.

یکمی که متجدد تر شدیم ..... عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه تموم زندگی پر از دروغه هیچ کسی هیچ کسی رو دوست نداره دوست دارم عاشقتم شعاره به یاد عشق کودکانه ام ...... دقیانوس خان هنوز فراموش نشده بود

جیپسی کینگ که گوش می دی یاد همه ی عشقات یه جا میوفتی دیگه نزار از دقیانوس خان بگم که دلم ازش خونه

بعضی از آهنگ ها رو اصلا نمی تونی گوش بدی چون از خاطره هاشون متنفری و نمی خوای حتی تو ذهنت مرورشون کنی ........

منو در بوسه غرقم کن نمی خوام عشق پنهونی برقصیم زیر این بارون در این دریای طوفانی.....من بی تو نمی رقصم من بی تو نمی خونم نباشی در كنار من ، من زنده نمیمونم به یاد عشق های بی وفایی که ای کاش هیچ وقت وجود نداشتن.

دقیانوس خان بالاخره دست از سرم برداشت ..... رفت دنبال زندگیش ...... آخیش خیال هممون راحت شد. دیگه نیست که منتظرش باشم و دلم بهش خوش

کدوم عشق ..... کدوم کشک..... اگه عاشق بود که نمی ذاشت بره.... اگه عاشق بود که تنهات نمی ذاشت ....... اگه عاشق بود پای همه چیزت می ایستاد...... پس عاشق نبود

اینا هم عشق نبود ......

می گن عشق اول یه چیز دیگس اما چه عشقی ...... بی خیال زندگیتو بکن

 

نوشته خانوم کوچیک

دوشنبه 16 فروردین 89

 

طالعم خشکیده .....

 


 

شاید آن روز که به دنیا آمدم یادشان رفت که نافم را به نامت ببرند، یادشان رفت که من هم نافی دارم که نامش عشق است، که طالع من است، زیر پا اوفتاد، له شد و نادیده شد.

شغال شوم عشق، دور سرم حلقه زده، نیشخند می زند که چه طور مرا به سخره گرفته است. زوزه که می کشد تمام وجودم آب می شود، صدای بی رحمش آزارم می دهد.

دست از سرم بر دارید، لحظه های ناب زندگیم پوسید از بس سراغ دلم را گرفتم که گناهم چه بود؟

چه کرده ای که روزگار چنین بی رحمانه عذابت می دهد.

سرطان عشق گرفته ای؟!!!!!!

تو را چه شده؟ چرا این چنین تنهایی؟!!!!!

نمی دانم آن روز کی فرا می رسد که عشق با دستانش خفه ام کند.

تنهایم بگذارید...

بگذارید به حال خود بمیرم.

و چه سخت است سایه ی مرگی شوم، خاکی سرد که هیچ جمعه ای نرسد که اشک های گرمی، سنگ مزارت را بشوید.

که گناهت یک عمر دنبال عشقی بی هوده گشتن بود.

که نمی دانستی چه بی رحم است عشق

پدر عاشقی بسوزد که سخت مرا سوزاند.

زجه هایم فلک را به لرزه در آورد.

تنها ماندم ....... تنها تر از همیشه........... تنها دلم پوسید.

........

نوشته خانوم کوچیک

یکشنبه ساعت 3 بامداد

اولین عاشقانه

هیچ چیز مرا به سخاوت نگاهت مأنوس نمی کند

بیا و سکوت آبی دریا باش

بیا و هیچ مگو تا نگاه منتظرت جاده ی مهربانی را طی کند

و بخوانم و بدانم که زیباترین تصویر عاشقانه ای

 

نوشته خانوم کوچیک

تابستان  1381

ادامه دارد..................

برایم دعا کن

 

امشب آرام باش

 

تنها در میان توده ای از خوشبختی که انتظارت را می کشند.

بخند آن قدر که غرق تماشا شوی.

گریه از بهر چه؟

چشمان تو نیاز باران نیستند.

بدان که بهترینی و تو را خوش موسمی است.

دلت را به آغوش پرمهر پروردگارت بسپار و بدان که تو را بخشیده است و او ارحم الراحمین است................

.................................................

مهربانا!

گویند آنچه نوشتی و آنچه بر زبان نراندی، دست خواهی یافت به لطف و کرمت.

و آنچه بدان اندیشی از آن توست.

لطیفا!

کودکی نوپا قدم برداشته. پایش از گناه لغزان، ترس از افتادن در دلش، پله ها بسیار.

تو بخشنده ای، لغزش از پایم برگیر و توان بالا رفتن از پله ای سخت بر دوش تو.

که گویند حرکت از من و برکت از تو.

خدایا!

شوق پرواز دارم.

پیله ای سخت بر دورم تنیده. یاریم ده تا خلاصی یابم به مجد و کرمت.

بال هایم سست، توان پروازم ده. که تو بر همه چیز توانایی.

نوشته خانوم کوچیک

پنجشنبه 13/12/88

(خدایا کمکم کن که تو این امتحان قبول بشم، آرزومه، فقط امیدم به تو خدای بزرگه)

 

خاطره اسدی که برای خانوم کوچیک فقط یه خاطره است

خاطره اسدی این گل دخترو حتما همتون می شناسید خاطره اسدی بازیگر صدا و سیما یادش بخیر روزای خوشی که با بچه ها تو هنرستان شهید آوینی درس می خوندیم یه روز سر زنگ ادبیات ، یه دانش آموز جدید وارد کلاسمون شد خیلی غمگینانه یه سلام کوچولو به بچه ها کرد و مظلومانه وارد کلاس شد. از صدا و چهره اش خیلی خوشم اومده بود واسه همین تعارفش زدم تا بیاد کنار ما (من و روشنک بهترین دوستم) بنشینه ..... یکمی از شروع سال گذشته بود و هر کدوم از بچه ها دوستان خودشون رو پیدا کرده بودن. برای همین فقط صحبت بین گروه های دوستان این بود که این دختره واسه چی اومده این مدرسه و درسش چطوره؟ خلاصه بچه ها ازش یکمی حرف کشیدن و البته اون نصف بیشترش رو بهشون نگفت. ازش خیلی خوشم می اومد کم کم باهم صمیمی شدیم و وارد گروه دوستای من شد روشنک- خاطره- ساجده- نفیسه و هاله اول اسمامون رو بهم چسبوندیم و شدیم گروه "رخسنه " چه روزهای خوشی داشتیم و چقدر با هم صادقانه می خندیدیم. خنده های از ته دل.... خنده های نه به ترک دیوار ، که به شیطنتای خاطره، وقتی برامون حرف می زد ساعت ها می شد پای پای حرفاش خندید و از در کنارش بودن لذت برد. اون روزا یه دوست داشتیم به اسم ترگل که آواز می خوند، همگی عاشق صداش بودیم، با ب چه ها دورش می کردیم تا برامون آواز بخونه اونم واسمون کم نمی ذاشت "تو کوچمون سگ لنگی بود که چشماش همرنگ آسمون بود. ما با دست پر از سنگ و چوب اونو از کوچمون می روندیم..........." یادش بخیر یادمه یه روز خاطره رو از مدرسه فراری دادم.............. اگه ناظممون می فهمید اخراج بودیم اما خدا رو شکر نفهمید و اون روز گذشت. روزایی که واسه طراحی و عکاسی می رفتیم پارک، من همیشه ناهار می بردم ... بچه ها عاشق اولویه های دست پخت مامانم بودن. اون وقت من می نشستم کف زمین و واسه بچه ها لقمه می گرفتم .... خاطره منو می بوسید و می گفت شدی مثل مامانا یادمه همیشه خاطره رو غافلگیر می کردمو می بوسیدمش .... اونوقت پا می ذاشتم به فرار آخه خاطره از بوسیدن بدش می یومد. و تنها هدیه ای که خوشحالش می کرد یه سیب سرخ بود اما از حق نگذریم یه روز تو راهروی مدرسه لپمو از پشت سر گرفت و تا به خودم جنبیدم یه ماچ آبدار از لپم کرد آخ که تا سه روز لپم مور مور می شد. یه روز تومدرسه چو افتاد که خاطره می ره کلاس بازیگری .... بچه ها می گفتن دروغ می گه اونم واسه اینکه ثابت کنه کارت بازیگریش رو آورد و همشون رو ضایع کرد. این دختر آخر هنرمندا بود، طراحی، مجسمه سازی، چاپ و ..... کاراش عالی بود و همیشه همه می گفتن کار خودش نیست، در صورتی که سر مجسمه ی آپولونو جلوی خودم سر کلاس درست کرد، یه رنگ آبی کبالت بهش زد و اونو به دبیرمون هدیه داد.. 2 سال از بهترین روزای عمرمون به تندی باد گذشت. و همه از هم جدا شدیم. از خاطره هم دیگه خبری نشد تا اینکه تو فیلم مهر خاموش دیدمش.... چقدر خوشحال می شدم و هر قسمتش رو با دقت نگاه می کردم. رخسنه شد!!!!! روشنک با عشق 7 سالش ازدواج کرد و حالا یه دختر 4 ساله داره اسمش پانتآ س خاطره بازیگر شد و حالا دیگه عکسش رو باید رو جلد مجله ها یا خودش رو تو فیلم های تلوزیونی و سینمایی دید. بازم جای شکرش باقیه از ساجده هیچ خبری ندارم...... نمی دونم آخر به عشقش رسید یانه!!! نفیسه شد خانوم کوچیک و در خدمت شما ..... کارشناس کوچولوی منطقه دختر یا پسر هاله باید 6 سالش باشه می گن بای یه نفر که 10 سال از خودش بزرگتره ازدواج کرد یه مرد سرمایه دار دلم می خواست یه بار دیگه دور هم جمع می شدیم و با هم از ته قلب می خندیدیم. دوستتون دارم و هیچ وقت فراموشتون نمی کنم راستی خانوم عامری دبیر جغرافیامون حالا همکار خودم تو ادارس....

چی شد که خانوم کوچیک شد خانوم کوچیک

 اول یه سلام گرم به دوستای عزیز و گلم

این اولین پست من تو این بلاگه

راستش قبللا تو 360 عضو بودم به همین نام و دوستای زیادی هم داشتم که خیلی خیلی خیلی دوستشون داشتم.

اما خوب، از بد یا خوب روزگار سایت یاهو ویلاگش رو بست و من رو از بعضی از دوستای گلم که فقط تو 360 باهاشون ارتباط داشتم جدا کرد

در هر حال ............

از بحث اصلی خارج نشیم

می خواستم تعریف که چی شد که من شدم خانوم کوچیک

راستش از وقتی یادم میاد ..... به اسما و القاب زیادی صدام می کردن و این به خاطر جثه ی کوچیک و رفتارای شیطنت امیز کوچولوم بود

مثلا همیشه از دیوار راست و در و تخته و کوه و کمر پا به پای پسرا (آهای فکر بد نکن داداشم اینا ) بالا می رفتم و بلکه زبل تر از اون ها هم بودم

وای از زیر آواز زدنم نگو که اگه ولم  کنن تو محل کارم هم می زنم زیر آواز

و همه ی اینا باعث می شد که اولین لقب یعنی فسقلی رو بگیرم

بابام همیشه بهم می گفت فسقلی، جزقلی و ..............

رفتم مدرسه از همه کوچیک تر بود قدم..... و البته خیلی هم مهربون بودم .... یه سری بهم می گفتن دختر مهربون یه سری می گفتم ممَل

خلاصه اینکه دانشگاه که می رفتم هر وقت به دلیل الودگی هوا و برف و بوران مدارس راهنمایی و دبستان مناطقه شونصدگانه ی تهران رو تعطیل می کردن ..... هر کی سر صبح بهم می رسید می گفت خانوم کوچولو مدرسه ها تعطیله دریغ از اینکه بنده زاده ترم 3 دانشگاه بودم

می رفتم مدادرنگیه 120 رنگه ی پلی کوروم بخرم خانومه می گفت ببخشید این مداد رنگیا واسه افراد حرفه ایه به درد بچه مدرسه ایا نمی خوره دریغ از اینکه واسه پروژه ی پایان تحصیلات دانشگاهم مداد رنگی می خوام

سرتونو چی درد بیارم که خدا خواست و رفتم سر کار

تو محل کارم هم دانش اموز پسر داشتیم هم دانش اموز دختر

بگذریم از اینکه خیلی وقتا منو با کارورز یا مثلا یه دانش آموز دیگه اشتباه می گرفتن

سر کلاس که برای اولین بار می رفتم تا بیام ثابت کنم که دبیر هستم یک ربع از کلاس می گذشت

و بعدش هم خدا از سر تقصیر هممون بگزره از دست این پسر بچه های شیطون آسی می شدم

نمی دونم از کجا شماره موبایل منو گیر می اوردن و زنگ پشت زنگ اس ام اس پشت اس ام اس که منو دوست دارنو می خوان باهام دوست بشن

وااااااااااااااااااای چقدر حرف زدم

بگذریم از این خاطره که هر چی تعریف کنم باز یکی دیگه یادم میاد

خلاصه اینکه: یه روز هدفون گذاشته بودم تو گوشم و داشتم آهنگ گوش می دادم اونم با صدای بلند و اونم آهنگ راک، از جلوی نگهبانیه ادارمون که یکم دور شدم دیدم یه سر و صدایی میاد.... برگشتم و پشت سرم رو نگان کردم دیدم نگهبان اداره و به اتفاقش کارگرای ساختمون نیمه کاره ی روبروی اداره دارن فریاد می زنن "خانوم کوچیک ..... خانوم کوچیک" وقتی برگشتم دیدم نگهبان اداره می خواد بهم روزنامه بده و این شد که من شدم خانوم کوچیک

قربون همتون

امضا:خانوم کوچیک با یه دنیا آرزوی شادی واسه همتون