اون روز یادته که چشمات پر آسمون شدن و تا بالاها اوج گرفتن؟
من گفتم آهای داری کجا می ری؟
تو هیچی نگفتی و ستاره های نقره ای تو چشمات چرخ زدن و بعد دیگه تو نبودی.
تو برای همیشه رفته بودی !
تا حالا به سنگینیش فکر نکرده بودم
ساده نیست
اینقدر که تو سایه روشن حضور اجسام گم میشه
تلخ و تاریک
اینقدر که سایه ی کهنه ی صندلی خوردت می کنه.
تنهایی رو می گم!!!!!!!!!!!!
روزی با خودم گفتم: از یک تا ده بشمارم شاید تو بیایی
هزار و صد ویک
هزار و صد و دو ....
هزار و صد و شصت و هشت .....
هزار و نهصد و نود و نه ......
باز هم نیامدی
امروز هم نشد که ببینمت.
دلم گرفت و نگاهم به روبرو خشک شد
چشمانم دیگر تاب انتظار ندارند
ردپای عمیق چشمانت در سینه ی آسمانی ام مانده است
و تو هیچگاه نخواستی فریاد جاده های خلوت تنهاییم را بشنوی
یاد آن روزها بخیر
آن روزها که تنهایی ام تمام شده بود و تو آن را به پایان رسانیده بودی
تو آن روز می خواستی تمام کلمات قشنگ را در گوشم زمزمه کنی
و سینه ام را که مالامال از واژه ی تنهایی بود با کلام عشق بیامیزی
اما حالا نگاه کن
مدتی است که دنبال آواز ماه می گردم
می خواهم تا برای همه ی ستاره های آخر ماه که همیشه تنهایند آواز ماه را بخوانم
و با تیرگی آسمان عکس بگیرم
و اما دیروز که آمدی دیدمت که نگاهم نمی کردی
و ماه تنها بود و من هم.
من تشنه، چشم در جاده ی رسیدنت گذاشتم
تا تو بیایی
بیایی و جرعه ای نور در گلویم بریزی
اما آن روز نیامد و تو نیامدی و من تنها ماندم
ای نیمه گمشده ی من
دلم تاب ماندن ندارد
دلم از این همه وهم می گیرد
نمی دانی تا ناکجا آبادهای زندگی ام برای رسیدنت پرواز کرده ام
ای بغض کهنه ی من
دیگر به چه بهانه ای صبحدمان چشمانم را بگشایم.
از چه رو با من چنین کردی؟
تو را به آسمان ها می سپارم
روزگارت خوش باد.